کودکی رهبران طالبان که «برباد رفت»

شماری از چهرههای طالبان در سالهای اخیر بخشهایی از خاطرات کودکی خود را روایت کردهاند. در این خاطرات، فقر، جنگ، مهاجرت، آموزش ناتمام و آرزوهای کوچک کودکی بارها تکرار میشود. بایسکل یکی از همین آرزوهاست.

شماری از چهرههای طالبان در سالهای اخیر بخشهایی از خاطرات کودکی خود را روایت کردهاند. در این خاطرات، فقر، جنگ، مهاجرت، آموزش ناتمام و آرزوهای کوچک کودکی بارها تکرار میشود. بایسکل یکی از همین آرزوهاست.
انس حقانی، برادر یکی از چهرههای قدرتمند طالبان و شبکه حقانی، از بایسکلی نوشته است که برادرش در کودکی به او بخشید، اما یک همروستایی آن را فروخت. خالد زدران، سخنگوی فرماندهی امنیه کابل نیز میگوید که داشتن بایسکل برایش چنان دور از دسترس بود که فقط خوابش را میدید.
بررسی روایتهای کودکی شماری از رهبران و مقامهای طالبان نشان میدهد که بسیاری از آنان در محیطی آکنده از محرومیت، جنگ و مدارس دینی بزرگ شدهاند، چهرههایی که امروز خود بخشی از ساختار قدرت در افغانستاناند.
این گزارش با مرور خاطرات، مصاحبهها و زندگینامههای شماری از رهبران و مقامهای کنونی و پیشین طالبان، آرزوهای دوران کودکی، مهاجرت، آموزش ناتمام و ورود زودهنگام شماری از آنان به جنگ را بررسی میکند.
انس حقانی: همروستایی من بایسکلم را فروخت
در میان روایتهای بررسیشده، داستان آرزوی زندگی با بایسکل در خاطرات دو چهره طالبان آمده که به تازگی توسط هر دو در شبکههای اجتماعی منتشر شده است.
انس حقانی از بایسکلی نوشته است که برادرش به او بخشید، اما یک همقریهای آن را فروخت و خالد زدران نیز میگوید در کودکی بایسکل را تنها در خواب میدید.
حقانی نوشته است که در کودکی، پاهایش از بایسکلهای بزرگ چینی به زمین نمیرسید. هرگاه بایسکل کسی را میگرفت، یک پایش را از میان چوکات به سوی دیگر میبرد و آن را میراند.
عمر، برادر انس، بایسکل کوچکتری داشت و گاهی آن را به انس میداد. یک روز عمر به او گفت: «یک خبر برایت بگویم که خوشحال شوی؟ بایسکل من از تو شد.»
انس نوشته است که از خوشحالی بالا و پایین پرید و بارها از برادرش تشکر کرد. با آنکه به شام نزدیک شده بود، چند دور با بایسکل زد. آن شب از شدت خوشحالی به سختی خوابید.
او سپس بایسکل خود را به کودک همسن و سال خود باتور میدهد و باتور یک هفته با بایسکل مفقود است، در نهایت پس از یک هفته باتور به انس اطلاع میدهد که «بسیار بیپول بودم. بایسکل را فروختم و برای خودم لباس نو خریدم.»
زدران: در خواب میدیدم که بایسکل دارم
خالد زدران، سخنگوی فرماندهی پولیس کابل در واکنش به خاطرات انس حقانی نوشته است که «گاهی خواب میدیدم که تمام شب با بایسکل خودم در کوچهها میگردم و گاهی آن را در گوشه اتاقم گذاشتهام.»
به گفته زدران، داشتن بایسکل در خواب چنان او را خوشحال میکرد که تمام غمهایش را فراموش میکرد. این شادی با بیدارشدن از خواب پایان مییافت.
او نوشت: «اما افسوس، وقتی از خواب بیدار میشدم، بایسکل نبود. بعد تمام روز را با همین غم میگذراندم و با خود فکر میکردم که کاش آن بایسکل واقعا مال من میبود.»
زدران در دوران کودکی، پس از صنف پنجم مکتب را ترک کرد و به طالبان پیوست. او در آغاز، برگههای تبلیغاتی این گروه را علیه حکومت پیشین افغانستان و نیروهای خارجی در خوست پخش میکرد.
زدران پس از رسیدن طالبان به قدرت، در یک مجتمع رهایشی مجلل در کابل زندگی میکند، در یکی از باشگاههای مشهور ورزشی پایتخت ورزش میکند و فرزندان دختر و پسرش به مکتب عصری میروند.
جنگ و پیروزی در برابر دولت پیشین، رویای زندگی با امکانات را برای اعضای طالبان به واقعیت تبدیل کرده است.
کودکی میان گرگها و قصه شاهزادهها
یکی از مفصلترین روایتهای کودکی در میان چهرههای طالبان را عبدالسلام ضعیف، سفیر پیشین طالبان در پاکستان، در کتاب «زندگی من با طالبان» نوشته است.
ضعیف که حدود سال ۱۳۴۷ در ژیری قندهار متولد شد، میگوید که مادرش را در یک یا دو سالگی از دست داد. نخستین تصویری که از کودکی در ذهن او مانده، پدرش است که کودکان را در آغوش گرفته بود و بیصدا گریه میکرد. ضعیف تصور میکند که آن روز، روز مرگ مادرش بوده است.
خانواده او در خانهای گلی، بدون برق و آب جاری زندگی میکرد. پدرش آموزگار دینی بود و بخش زیادی از وقت خود را در مسجد میگذراند. ضعیف نوشته است که شبها، او و خواهرش از صدای گرگها میترسیدند و کنار یکدیگر مینشستند تا پدر بازگردد.
گاهی یکی از همسایهها نزد آنان میآمد، سرشان را نوازش میکرد و از پادشاهان، شاهزادهها و قصرها قصه میگفت. بیرون از قصه، زندگی خانواده با خشکسالی، کمبود غذا، لباس نامناسب زمستانی و نبود هیزم کافی میگذشت.
پسری که هویت پدرش را پنهان میکرد
کودکی ملا محمد یعقوب، پسر ملا عمر و وزیر دفاع کنونی طالبان، جذابیتهایی دارد. در روایت او، مسئله اصلی زندگی با نام پدری است که باید پنهان میماند.
یعقوب گفته است که هنگام حمله امریکا به افغانستان در سال ۱۳۸۰، هشت سال داشت. پس از پنهانشدن ملا عمر، خانواده برای جلوگیری از شناسایی، هر چند ماه خانه خود را تغییر میداد.
او آموزش دینی را ابتدا نزد یکی از بستگان پدرش و سپس در مدرسهای در کویته ادامه داد. به گفته یعقوب، حتی شماری از همصنفان و آشنایانش نمیدانستند که او پسر رهبر طالبان است.
مادرش به کودکان خانواده پیوسته هشدار میداد که هویت خود را افشا نکنند. سه ماه پس از پنهانشدن ملا عمر، نخستین پیام صوتی او از طریق نوار کست به خانواده رسید. تماسهای بعدی گاهی با تلفن ماهوارهای انجام میشد.
یعقوب خوشحالی خود از شنیدن دوباره صدای پدرش را توصیفناپذیر خوانده است. این جزئیات در گفتوگویی منتشرشده از سوی احمد موفق زیدان، روزنامهنگار سوری مطرح شده است.
رهبر گوشهگیر و کودکی بدون بازی
رهبر کنونی طالبان را تا حالا حتا در میان ردههای میانی طالبان کمتر کسی دیده است. یک روایت درباره زندگی او میگوید او از همان کودکی، گوشهگیر و منزوی بوده است. بنا به اطلاعات موجود، او در روستای سفید روان ولسوالی پنجوایی قندهار بزرگ شد. پدرش امام مسجد بود و خانواده از نظر اقتصادی زندگی سادهای داشت.
باشندگان محل گفتهاند که خانواده او در نشستهای قومی و فعالیتهای سیاسی نقش برجستهای نداشت. دوران کودکی و نوجوانی آخندزاده بیشتر در مسجد و مدرسه دینی سپری شد.
او هرگز به دانشگاه و یا حتا مدارج بالاتر مکاتب عصری نرفت.
روایت مشابهی درباره ملا محمد حسن آخند، رئیسالوزرای طالبان، وجود دارد. باشندگان قندهار به افغانستان اینترنشنال گفتند که پدر او روحانی مسجد بود و خانواده زمین، باغ انگور و کشمشخانه گستردهای نداشت.
محمد حسن از کودکی همراه پدرش به مسجد میرفت و به گفته باشندگان، برخلاف بسیاری از همسالان خود، کمتر در بازیها و رقابتهای کودکان روستا شرکت میکرد. بخش عمده زندگی روزانه او میان خانه، مسجد و مدرسه دینی میگذشت.
نسل اردوگاه و مکتبهای نیمهتمام
تجربه مهاجرت و آموزش ناتمام در زندگی شماری دیگر از مقامهای طالبان نیز تکرار شده است.
بر اساس زندگینامه رسمی طالبان، امیرخان متقی، وزیر خارجه طالبان، در سالهای کودکی و هنگامی که در صنف سوم بود، پس از کودتای هفت ثور همراه خانواده از هلمند به پاکستان مهاجر شد. آموزش بعدی او در مدارس دینی مهاجران ادامه یافت.
خیرالله خیرخواه، از رهبران ارشد طالبان، نیز در کودکی با خانواده به پاکستان رفت و آموزش دینی خود را در اردوگاه مهاجران سرانان در نزدیکی کویته آغاز کرد.
در زندگینامه رسمی ذبیحالله مجاهد، سخنگوی طالبان، آمده است که پدرش خیاط بود و او پس از آموزش در مدارس دینی، در حدود شانزدهسالگی به طالبان پیوست. ملا اختر محمد منصور، رهبر پیشین طالبان، نیز بر اساس زندگینامه رسمیاش در میانه سالهای نوجوانی آموزش را کنار گذاشت و وارد جنگ علیه شوروی شد.
کودکانی که جنگ از آنان خانواده ساخت
احمد رشید، نویسنده و پژوهشگر پاکستانی در کتاب «طالبان»، نسل نخست نیروهای این گروه را «یتیمان جنگ» توصیف کرده است.
به روایت او، بسیاری از این افراد نه فقط به معنای واقعی یتیم بودند، بلکه بدون تجربه زندگی عادی خانوادگی، محله، بزرگان قومی و جامعه باثبات بزرگ شدند. شماری از آنان بیشتر دوران کودکی را در اردوگاههای مهاجران یا مدارس جدا از جامعه سپری کردند و تصویر روشنی از زندگی در صلح نداشتند.
روایتهای کودکی چهرههای طالبان یکسان نیست، اما در بسیاری از آنها چند تجربه مشترک تکرار میشود: فقر، جنگ، مهاجرت، آموزش ناتمام، زندگی در محیطهای بسته دینی و ورود زودهنگام به دنیای خشونت و سیاست. این خاطرات بخشی از گذشته نسلی است که امروز بخش بزرگی از قدرت سیاسی و نظامی افغانستان را در دست دارد.
اما فاصله میان آن کودکی و قدرت امروز، بخش دیگری از این داستان است. انس حقانی و خالد زدران از آرزوی داشتن بایسکل مینویسند، در حالی که در افغانستان زیر حاکمیت طالبان، میلیونها دختر از مکتب محروماند و حتی بایسکلسواری برای شماری از آنان به کاری پنهانی تبدیل شده است. این روایتها در نهایت یک تناقض را برجسته میکنند: تجربه محرومیت الزاماً به جلوگیری از محرومیت دیگران نمیانجامد.
حافظه شخصی و حافظه قدرت
طالبان در سالهای اخیر انتشار خاطرات، زندگینامهها و روایتهای جنگی مقامها و نیروهای خود را گسترش داده است.
شبکه تحلیلگران افغانستان در گزارشی درباره کتابهای طالبان نوشته است که این آثار برای شناخت نگاه اعضای طالبان به خود و جنگ اهمیت دارد، اما بیشتر آنها سیاسی و یکجانبهاند.
در این کتابها، عملیات خارجی، بازداشتها، بمبارانها و تلفات خانوادههای اعضای طالبان با جزئیات روایت میشود. در مقابل، مرگ غیرنظامیان در بمبگذاریهای کنار جاده، حملههای انتحاری و عملیات طالبان اغلب غایب است یا در حاشیه قرار میگیرد.
دو بایسکل و دو اکنون
بایسکل در روایت انس حقانی و خالد زدران، تصویر یک آرزوی برآوردهنشده است. این دو نفر، اکنون میتواند با شوخی بنویسند که شاید فردا بایسکل تازهای بخرند.اما در افغانستان امروز، بایسکل هنوز برای شماری از کودکان و نوجوانان یک آرزوی پنهانی است.
رسانه رخشانه در ۱۲ حمل ۱۴۰۵ روایت یک دختر بایسکلران را منتشر کرد که با نام مستعار «سودابه» معرفی شده است. او در دوازدهسالگی، پنهانی با بایسکل برادرش تمرین میکرد و در سال ۱۳۹۹ در یک رقابت محلی برنده شد.
سودابه پیش از بازگشت طالبان برای راهیافتن به تیم ملی آماده میشد. پس از ۲۴ اسد ۱۴۰۰، از مکتب و ورزش محروم شد. او گفته است که اکنون شبها با لباس مردانه و بهگونه مخفیانه بایسکلسواری میکند، اما هنوز رویای حضور در بازیهای المپیک را دارد.
صندوق حمایت از کودکان سازمان ملل در ۲۳ اسد ۱۴۰۵ گفت که از زمان بازگشت طالبان، بیش از ۲.۶ میلیون دختر از آموزش متوسطه محروم شدهاند.
با این حال، به گزارش شبکه الجزیره، دختر و پسر خالد زدران به مکتبهای عصری میروند.